تبلیغات
و خدایی هم هست... - مطالب شهریور 1394
مواظب خوبی هات باش که دنیا و ادماش محتاج خوبی هاتن
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

ابر برچسبها

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox


ابزار پرش به بالا


هر از گاهی
خودت را هرس کن!
شاخه های اضافیت را بزن
پای تمام شاخه بریده هایت بایست
باغبانی کن خودت را
سبک کن فکرت را از هرچه آزارت می دهد!
ریاضیدان باش!
حساب وکتاب کن
خوبیهای زندگیت را جمع کن
آدمهای بد زندگیت را کم کن
همه چیز خوب میشود....


نوشته شده توسط :azim gh
سه شنبه 31 شهریور 1394-01:04 ب.ظ
نظرات() 

باز هم حرف دل ...
روزهای بدی شده این روزها خیلی از حرفامونو ب حراج میزاریم ...
این روزها دوست داشتن ها ب حراج گذاشته میشه
 همه ... هم من هم تو ..همه بی بهونه بی دلیل به هم میگیم دوستت داریم ..
اما روزی میرسه که یکی میاد  از صمیم قلب بهمون میگه دوست دارم ..
و ما فقط لبخند میزنیم و میگوییم ...
ممنون
مواظب دوستت دارم هایت باش ...


نوشته شده توسط :azim gh
سه شنبه 31 شهریور 1394-12:54 ب.ظ
نظرات() 

این وصله ها
به آغوش تنهای من نمیچسبد...

نمیدانم دردم چیست؟
یا از تنهایست،
یا بودن کسی که دوستش دارم و نیست...!!

گاهی نه آشنا درد را میفهمد
نه حتی صمیمی ترین دوست
گاهی باید تنهایی ، درد را فهمید
تنهایی ، خلوت کرد
تنهایی ، آرام شد
و‌تنها خدا میداند
چه میگذرد در دلت




نوشته شده توسط :azim gh
سه شنبه 31 شهریور 1394-12:50 ب.ظ
نظرات() 

گاهی

نیاز داری به یه آغوش بی منت

که تو رو فقط و فقط واسه خودت بخواد

که وقتی تو اوج تنهایی هستی

با چشماش بهت بگه :

هستم تا ته تهش! هستی؟؟؟



نوشته شده توسط :azim gh
یکشنبه 29 شهریور 1394-05:15 ب.ظ
نظرات() 

این روزها آرزوی پنهانی ام همین است

یک شبی

همه ی خودم را در آغوشت پیدا کنم!!!



نوشته شده توسط :azim gh
یکشنبه 29 شهریور 1394-05:14 ب.ظ
نظرات() 

این روزهـــــــــا
عجیب دلم بچــــگی میخـــــواهــــــد
خستــــه ام...!
یک قلم لطفـــا....؟!
میـــــخواهم خـــــــودم را خطــــ خطــــی کنــــــم!




نوشته شده توسط :azim gh
یکشنبه 29 شهریور 1394-05:11 ب.ظ
نظرات() 

میدانی...
بعضـی ها را هرچه قدر بـخوانی ... خسته نمیشوی !
بعضـی ها را هرچه قدر گوش دهی ... عادتــــ نمیشوند !
بعضـی ها هرچه تکرار شوند ... باز بکرند و دستــ نـخورده !
دیده ای ؟!
... ... شنیده ای ؟!
بعضـــی ها بی نهایتـــ ــ ـند !


نوشته شده توسط :azim gh
یکشنبه 29 شهریور 1394-05:09 ب.ظ
نظرات() 

در كتاب چار فصل زندگی

صفحه ها پشت سرِ هم می روند

هر یک از این صفحه ها، یک لحظه اند

لحظه ها با شادی و غم می روند...

گریه، دل را آبیاری می كند

خنده، یعنی این كه دل ها زنده است...

زندگی، تركیب شادی با غم است

دوست می دارم من این پیوند را

گر چه می گویند: شادی بهتر است

دوست دارم گریه با لبخند را


نوشته شده توسط :azim gh
یکشنبه 29 شهریور 1394-04:43 ب.ظ
نظرات() 

"شعور و شهوت"


"جان بلانکارد” از روی نیمکت برخاست
لباس ارتشی اش را مرتب کرد
و به تماشای انبوه مردم
که راه خود را از میان ا یستگاه قطار بزرگ مرکزی پیش می گرفتند
مشغول شد.
او به دنبال دختری می گشت
که چهره ی او را هرگز ندیده بود
اما قلبش را می شناخت
دختری با یک گل سرخ.
از سیزده ماه پیش دلبستگی‌اش به او آغاز شده بود.
از یک کتابخانه ی مرکزی در فلوریدا,
با برداشتن کتابی از قفسه
ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود.
اما نه شیفته ی کلمات کتاب ..
بلکه شیفته ی یادداشتهایی با مداد,
که در حاشیه ی صفحات آن به چشم می‌خورد.
دست خطی لطیف که بازتابی از ذهنی هوشیار و درون بین
و باطنی ژرف داشت.
در صفحه ی اول ” جان” توانست نام صاحب کتاب را بیابد:
“دوشیزه هالیس می نل"
با اندکی جست و جو و صرف وقت
توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند.
” جان ” برای او نامه ای نوشت و ضمن معرفی خود
از او درخواست کرد که به نامه نگاری با او بپردازد.
روز بعد جان سوار کشتی شد
تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود.
در طول یکسال و یک ماه پس از آن ,
آن دو به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند.
هر نامه همچون دانه ای بود
که بر خاک قلبی حاصلخیز فرو می افتاد
و به تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد.
 جان درخواست عکس کرد،
ولی با مخالفت ” میس هالیس ” روبه رو شد.
به نظر هالیس اگر ” جان ” قلبا به او توجه داشت
دیگر شکل ظاهری اش نمی توانست برای او چندان با اهمیت باشد.
ولی سرانجام روز بازگشت ” جان ” فرا رسید
آن ها قرار نخستین ملاقات خود را گذاشتند :
۷ بعد الظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک.
هالیس نوشته بود :
" تو مرا خواهی شناخت
از روی گل سرخی که بر کلاهم خواهم گذاشت ."
بنابراین راس ساعت ۷ بعدالظهر ” جان ” به دنبال دختری می گشت
که قلبش را سخت دوست می داشت
اما چهره اش را هرگز ندیده بود.

ادامه مطلب

نوشته شده توسط :azim gh
شنبه 28 شهریور 1394-05:37 ب.ظ
نظرات() 

زندگی را یادمان ندادند
نگفتند....
کسی که میخنده، بیغم نیست!
کسی که سکوت میکنه، لال نیست!
کسی که بهت دست میده، دوست نیست!
کسی که میبوستت،عاشقت نیست!
یادمان ندادند، زود قضاوت نکنیم....!!



گوسفندها فكر میكنند كه چوپان دوستشان دارد اما نمیدانند كه چوپان دوست صمیمی قصاب است...


همیشه
از گرما مینالیم از سرما فرار میكنیم!
درجمع،از شلوغی كلافه میشویم و در خلوت،از تنهایی بغض میكنیم!
تمام هفته منتظر رسیدن روز تعطیل هستیم و اخر هفته هم بیحوصله تقصیر غروب جمعه است و بس!
همیشه در انتظار به پایان رسیدن روزهایی هستیم كه بهترین روزهای زندگیمان را تشكیل میدهند:
مدرسه....
دانشگاه....
كار....
حتی در سفر همواره به مقصد میاندیشیم بدون لذت از مسیر!
غافل از اینكه زندگی همان لحظاتی بود كه میخواستیم بگذرند

 


آیا مشكل ما در فهم زندگیست؟؟؟

خیلیها برای لذت بردن از زندگی ، گذشتهی خود را رها میکنند و میگویند: امروز انگار نخستین روز عمر منه!
اما من ترجیح میدهم که بگویم امروز آخرین روز از زندگی منه و میخواهم از لحظهلحظهی آن استفاده کنم گویی که فردایی در کار نیست ...



فریب مشابهت روز و شب ها را نخوریم
امروز، دیروز نیست
و فردا امروز نمیشود ...


آینده کتابیست که امروز مینویسی!
چیزی بنویس که در آینده از خواندن آن لذت ببری ...

www.ROZANEHONLINE.com


فردا یک راز است برایش برنامهریزی کن اما نگران نباش.
دیروز یک خاطره بود لطفاً حسرتش را نخور.
ولی امروز یک هدیه است. پس قدرش را بدان.

 

خوشبختی ما در سه جمله است: تجربه از دیروز، استفاده از امروز، امید به فردا
ولی حیف که ما با سه جمله دیگر زندگی مان را تباه می کنیم :

حسرت دیروز، اتلاف امروز، ترس از فردا




نوشته شده توسط :azim gh
شنبه 28 شهریور 1394-12:23 ب.ظ
نظرات() 

وقتیکه راه نمی روی!

 یا نمی دَوی!

 زمین هم نمی خوری!!!

 

و این " زمین نخوردن" ...

محصول سُکون است!

نه مَهارت! ...



نوشته شده توسط :azim gh
شنبه 28 شهریور 1394-12:18 ب.ظ
نظرات() 

وقتى می شود دقایق عمرت را با آدم هاى خوب بگذرانى، چرا باید لحظه هایت را صرف آدم هایى کنى که با دل هاى کوچکشان مدام درگیر حسادت ها و کینه ورزى هاى بچه گانه اند ...
یا مدام براى نبودنت...
براى خط زدنت تلاش مى کنند؟...

نه! همیشه جنگیدن خوب نیست!...
من همیشه جنگیده ام تا چیزى را عوض کنم...

اما این روزها فهمیده ام که با آدم هاى کوته نظر نباید جنگید...

فهمیده ام براى اثبات دوست داشتن نباید جنگید...

براى به دست آوردن دل آدم ها نباید جنگید...

براى اثبات خوب بودن نباید جنگید...
 
این روزها نسخه فاصله گرفتن را مى پیچم براى هر کسى که رنجم مى دهد...

از آدم هایى که زیاد دروغ مى گویند...
فاصله می گیرم...

از آدم هایى که زیاد ظلم می کنند...
 فاصله می گیرم...

از آدم هایى که حرمتم را نگه نمی دارند...
 فاصله می گیرم...

با حقارت برخى آدم ها و دل هایشان نباید جنگید...

باید نادیده شان گرفت ...
و گذشت ...
و بخشیدشان...
 نه براى این که مستحق بخشش اند...
 براى این که من مستحق آرامشم....



نوشته شده توسط :azim gh
پنجشنبه 26 شهریور 1394-03:39 ب.ظ
نظرات() 

بد شده ایم !
از وقتی شروع کردیم به قربانت بروم های تایپی
به دوستت دارم های اس ام اسی
به عاشقتم های فیس بوکی ، وایبری ، ویچتی ، لاینی

بد شده ایم !
از وقتی هر کدام از کانتکت هایمان چیزی فرستاد و ” قلب های سرخ ” را روانه ی تکست کردیم و عشقم و عزیزم و گلم صدایش کردیم
فرقی هم نمیکرد ، که باشد
دیگر کلمات دم دستی ترین ترفندمان شد
کلماتی که مقدسند ، که معجزه میکنند ! افتادند زیر دست و پا
فرقی برایمان نکرد که چه کسی باشد ، از چه جنسی باشد
فقط اینکه باشد و دمی بگذرد برایمان کفایت کرد
بد شده ایم !
از وقتی لبخند زدیم و بوسیدیم و نوازش کردیم
و آنسوی ماجرا پیچیدیم و پیچاندیم
و به زرنگی خودمان آفرین گفتیم
حال خیلی هامان خوب نیست
این روزها عادت کردیم مرگ خیلی چیزها را جشن بگیریم
دردناک است حال و روزمان
دردمان درمان دارد !
کمی صداقت
کمی شهامت
فقط همین . . .!!!


نوشته شده توسط :azim gh
چهارشنبه 25 شهریور 1394-02:13 ب.ظ
نظرات() 

انسان ها زود پشیمان می شوند…. گاه از گفته هایشان
گاه از نگفته هایشان
اما سراغ ندارم کسی را
که از" لبخند زدن " پشیمان شده باشد…!
خوشا به حال آنانی که خوب میدانند ،
" لبخند زدن "منطقی ترین گفت و گوی عاشقانه است…..
امیدوارم ثانیه های باقیمانده امروزت پر از مهربانی و لبخند باشه...
بخند...

همین..
امضاء:جوکر                  

         


نوشته شده توسط :azim gh
سه شنبه 24 شهریور 1394-08:44 ق.ظ
نظرات() 

چقدر

زندگی قشنگ می شود

وقتی کسی را داشته باشی

که پا به پای تو

دیوانگی کند!



نوشته شده توسط :azim gh
سه شنبه 24 شهریور 1394-08:35 ق.ظ
نظرات() 

در معبدی گربه ای زندگی می کرد که هنگام عبادت راهب ها مزاحم تمرکز آن ها می شد.

بنابراین استاد بزرگ دستور داد هر وقت زمان مراقبه می رسد یک نفر گربه را گرفته و به ته باغ ببرد و به درختی ببندد.

این روال سال ها ادامه پیدا کرد و یکی از اصول کار آن مذهب شد.

سال ها بعد استاد بزرگ درگذشت ، گربه هم مرد.

راهبان آن معبد گربه ای خریدند و به معبد آوردند تا هنگام عبادت به درخت ببندند تا اصول عبادت را درست به جا آورده باشند.

سال ها بعد استاد بزرگ دیگری رساله ای نوشت درباره ی اهمیت بستن گربه هنگام عبادت!!

.

بسیاری از باورهای ما اینگونه به اصل و قانون تبدیل می شوند.

اگر نتوانی روی زمین بهشت را پیدا کنی ، در آسمانها نیز نمی توانی آن را بیابی …

خانه خدا همین نزدیکی است و تنها اثاث آن مهربانی است !



نوشته شده توسط :azim gh
دوشنبه 23 شهریور 1394-02:11 ب.ظ
نظرات() 

آب جوشی که سیب زمینی را نرم میکند،
همان آب جوشی است که تخم مرغ را سفت می کند.
مهم نیست چه شرایطی پیرامون شماست.
مهم این است درون خود چه داری...!!!!
مردم موهای صافشان را فر می‌زنند
و آنها که موی فرفری دارند موی‌شان را صاف می‌کنند
عده‌ای جلای وطن کرده به خارج می‌روند
و آنها که خارج هستند و نمی‌توانند بازگردند برای وطن دلشان لک زده و ترانه‌ها می‌سُرایند
مجردها می‌خواهند ازدواج کنند
متأهل‌ها می‌خواهند طلاق بگیرند
عده‌ای با قرص و دارو از بارداری جلوگیری می‌کنند
و عده‌ای دیگر با دارو و درمان به‌دنبال فرزنددار شــــدن هستند
لاغرها آرزو ﺩﺍﺭﻧﺪ کمی چاق بشوند
و چاق‌ها با مصرف قرص و دارو هر روز سعی در لاغر نمودن خود دارند و همواره حسرت لاغری را می‌کشند
شاغلان از شغلشان می‌نالند
بیکارها دنبال شغلند
فقرا حسرت ثروتمندان را می‌خورند
ثروتمندان از دغدغه‌ی نداشتن صفا و خون‌گرمیِ فقرا می‌نالند
افراد مشهور از چشم مردم قایم می‌شوند
مردم عادی می‌خواهند مشهور شوند
سیاه‌پوستان دوست دارند سفیدپوست شوند
سفیدپوستان خود را برنزه می‌کنند

هیچ‌کس نمی‌داند تنها فرمول خوشحالی این است:

"قدر داشته‌هایت را بدان


نوشته شده توسط :azim gh
دوشنبه 23 شهریور 1394-01:33 ب.ظ
نظرات() 

مجلس ترحیم خودم


============
آمدم مجلس ترحیم خودم،
همه را می دیدم
همه آنها که نمی دانستم
عشق من در دلشان ناپیداست

واعظ از من می گفت،
حس کمیابی بود
از نجابت هایم،
از همه خوبیها
و به خانم ها گفت:
اندکی آهسته
تا که مجلس بشود سنگین تر

سینه اش صاف نمود
و به آواز بخواند:
"مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم"

راستی این همه اقوام و رفیق
من خجل از همه شان
من که یک عمر گمان می کردم
تنهایم
و نمی دانستم
من به اندازه یک مجلس ختم،
دوستانی دارم


ادامه مطلب

نوشته شده توسط :azim gh
دوشنبه 9 شهریور 1394-02:03 ق.ظ
نظرات() 

وقتی بمیرم هیچ اتفاقی نخواهد افتاد.
نه جایی بخاطرم تعطیل می شود نه در اخباز حرفی راجبم زده می شود ،نه خیابانی بسته می شود و نه خطی در تقویم بنامم نوشته می شود تنها مو های مادرم کمی سفید می شود و پدرم کمی شکسته تر.
راستی عشقه قدیمم را بگو!او نیز در آغوش دیگری مرا از یاد خواهد برد
من تنها گورکنی رو خسته می کنم و مداحی رو که الکی از خوبیهای نداشته ام تعریف می کند و اشک تمسا می ریزد
و در آخر من می مانم و گورستان سرد و تاریک
 حسین پناهی


نوشته شده توسط :azim gh
یکشنبه 8 شهریور 1394-01:26 ب.ظ
نظرات() 

میدونی رفیق کیه؟
بهش بگی حالم خوب نیس ...
بگه :اماده شو دارم میام دنبالت تا بریم بیرون ...



نوشته شده توسط :azim gh
یکشنبه 1 شهریور 1394-07:11 ب.ظ
نظرات()