تبلیغات
و خدایی هم هست... - مطالب مرداد 1394
مواظب خوبی هات باش که دنیا و ادماش محتاج خوبی هاتن
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

ابر برچسبها

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox


ابزار پرش به بالا


آغوش تو...


چقدر به من می آید...!



نوشته شده توسط :azim gh
پنجشنبه 22 مرداد 1394-08:55 ق.ظ
نظرات() 

دست به دامن خدا که میشوم...

چیزی آهسته درون من به صدا میاید که: نترس!

از باختن تا ساختن دوباره…

فاصله ای نیست…



نوشته شده توسط :azim gh
پنجشنبه 22 مرداد 1394-08:40 ق.ظ
نظرات() 

تو مقصری اگر من دیگر ” من سابق ” نیستم !

من را به من نبودن محکوم نکن !

من همانم که درگیر عشقش بودی !

یادت نمی آید ؟!

من همانم !

حتی اگر این روز ها هر دویمان بوی بی تفاوتی بدهیم !




نوشته شده توسط :azim gh
یکشنبه 18 مرداد 1394-08:19 ق.ظ
نظرات() 

چه اشتباه بزرگی ست


تلخ کردن زندگیمان


برای کسی که در دوری ما


شیرین ترین لحظات زندگیش را سپری میکند





نوشته شده توسط :azim gh
یکشنبه 18 مرداد 1394-08:15 ق.ظ
نظرات() 

من هنوز غـــــــــــرق گذشته ی خــــــــــــویشم کــه.....

نمیگذرد!
thumb_HM-20133453417031985961376819865.5


نوشته شده توسط :azim gh
شنبه 17 مرداد 1394-12:10 ب.ظ
نظرات() 

نمی دانم آخر این دلتنگی ها به کجا خواهد رسید ... !

دنیا پــــــُر شده از قاصدکهایی که ...

راهشان را گـــــم می کنند !

نـــــــه میتوانی خبری دهی... !!!

و نــــــــه خبری بگیری...





نوشته شده توسط :azim gh
شنبه 17 مرداد 1394-12:06 ب.ظ
نظرات() 

ماندن همیشه خوب نیست ...

رفتن هم همیشه بد نیست ...

گاهی رفتن بهتر است. گاهی باید رفت ...

باید رفت تا بعضی چیزها بماند ...

اگر نروی هر آنچه ماندنیست خواهد رفت ...

اگر بروی شاید با دل پر بروی و اگر بمانی با دست خالی خواهی ماند ...

گاهی باید رفت و بعضی چیزها که بردنی ست با خود برد ...

مثل یاد، مثل خاطره، مثل غرور ...

و آنچه ماندنیست را جا گذاشت، مثل یاد، مثل خاطره، مثل لبخند ...

رفتنت ماندنی می شود وقتی که باید بروی، بروی ...

و ماندنت رفتنی می شود وقتی که نباید بمانی بمانی ...

برو و بگذار چیزی از تو بماند که نبودنت را گرانبها کند ...

برو و بگذار پیش از اینکه رفتنت دردی بر دلی بنشاند، خاطره ای پر حسرت شود ...

برو و نگذار ماندنت باری بشود بر دوش دل کسی که شکستن غرورت برایش ...

از شکستن سکوت آسانتر باشد ... عشقت را بردار و برو ... خوب برو ... زیبا برو ...





نوشته شده توسط :azim gh
پنجشنبه 15 مرداد 1394-01:40 ق.ظ
نظرات() 

مردم اینجا چقدر مهربانند!

دیدند کفش ندارم، برایم پاپوش دوختند ...

دیدند سرما می خورم، سرم کلاه گذاشتند

و چون برایم تنگ بود کلاه گشادتری

و دیدند هوا گرم شد، پس کلاهم را برداشتند ...

چون دیدند لباسم کهنه و پاره است به من وصله چسباندند

چون از رفتارم فهمیدند که سواد ندارم، محبت کردند و حسابم را رسیدند

خواستم در این مهربانکده خانه بسازم ، نانم را آجر کردند گفتند کلبه بساز ...

روزگار جالبیست!

مرغمان تخم نمی گذارد ولی هر روز گاومان می زاید!

 



نوشته شده توسط :azim gh
دوشنبه 12 مرداد 1394-02:32 ق.ظ
نظرات() 

چه کیفی دارد

کسی باشد

که وقتی نام کوچکت را

از ته دل صدا می زند

لبخندی رویِ لبانت نقش ببندد

و تو آرام بگویی جانم

به گمانم اینطور که باشد

تو حتی عاشق نامت می شوی

که از طرز صدا کردنش بفهمی

اسمت که هیچ

حتی وجودت، مالکیتش به اشتراک گذاشته شده

بین تو و اوی زندگی ات!

چه دارد

صدایی مدام

نامت را تکرار کند و

تا تو جانم نگویی دست از سرت بر ندارد،

بگوید امان از حواس پرتی

یادم رفت چه می خواستم بگویم ...





نوشته شده توسط :azim gh
دوشنبه 12 مرداد 1394-02:22 ق.ظ
نظرات() 

بالا رفتن سن حتمی است ...

اما اینکه روح تو پیر شود،

بستگی به خودت دارد ...!

زندگی ﺭﺍ ﻭﺭﻕ ﺑﺰﻥ ...

ﻫﺮ ﻓﺼﻠﺶ ﺭﺍ ﺧﻮﺏ ﺑﺨﻮﺍﻥ:

ﺩﺭ ﻓﺼﻞ ﮐﺎﺷﺖ ﺑﺎ ﺑﻬﺎﺭ ﺑﺮﻗﺺ،

ﺩﺭ ﻓﺼﻞ ﺩﺍﺷﺖ ﺑﺎ ﺗﺎﺑﺴﺘﺎﻥ ﺑﭽﺮﺥ،

ﭘﺲ ﺍﺯ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ...

ﺩﺭ ﭘﺎﯾﯿﺰ ﮐﻨﺎﺭ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺑﻨﺸﯿﻦ،

ﺑﺎ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ﮐﻨﺎﺭ ﮐﺮﺳﯽ ﺑﻨﺸﯿﻦ

حافظ ﺑﺨﻮﺍﻥ ...

ﻭ ﺍﺳﺘﮑﺎﻥ ﺍﺳﺘﮑﺎﻥ ﭼﺎﯼ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﻼﻣﺘﯽ ﻧﻔﺲ ﮐﺸﯿﺪﻧﺖ ﺑﻨﻮﺵ ...

ﻣﺒﺎﺩﺍ ! ﻣﺒﺎﺩﺍ ... مبادا ...

زندگی ﺭﺍ ﺩﺳﺖ ﻧﺨﻮﺭﺩﻩ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺮﮒ ﺑﮕﺬﺍﺭﯼ!





نوشته شده توسط :azim gh
دوشنبه 12 مرداد 1394-02:21 ق.ظ
نظرات() 

مرد یعنی نیاز ... زن یعنی ناز

مرد یعنی باید ... زن یعنی شاید

مرد یعنی دلدار ... زن یعنی دلداده

مرد یعنی آری ... زن یعنی گاهی

مرد یعنی دم ... زن یعنی بازدم

مرد یعنی سخاوت ... زن یعنی صداقت

مرد یعنی ساختن ... زن یعنی سوختن

مرد یعنی بیارام ... زن یعنی بیاسای

مرد یعنی یک جرعه هوس ... زن یعنی جام لبریز از نفس

و مرد یعنی تنها یک واژه آن هم «مرد»

و زن یعنی تنها یک واژه و آن هم «عشق»

 

همان قدر که زن را باید فهمید

مرد را هم باید درک کرد

همان قدر که زن «بودن» می خواهد

مرد هم «اطمینان» می خواهد

همان قدر که باید قربان صدقه ی روی بی آرایش زن رفت

باید فدای خستگی های مرد هم شد

همان قدر که باید بی حوصلگی های زن را طاقت آورد

کلافگی های مرد را هم باید فهمید

خلاصه «مرد» و «زن» ندارد

به نقطه ی «ما» شدن که رسیدی

بهترین باش برایش ...



نوشته شده توسط :azim gh
چهارشنبه 7 مرداد 1394-02:24 ب.ظ
نظرات() 

بالاخره در زندگی هر آدمی ...

یک نفر پیدا می شود که بی مقدمه آمده، مدتی مانده ...

قدمی زده و بعد اما بی هوا غیبش زده و رفته!

آمدن و ماندن و رفتن آدم ها مهم نیست ...

اینکه بعد از روزی روزگاری، در جمعی حرفی از تو به میان بیاید،

آن شخص چگونه توصیفت می کند مهم است.

اینکه بعد از گذشت چند سال، چه ذهنیتی از هم دارید مهم است.

اینکه آن ذهنیت مثبت است یا منفی ...

اینکه تو را چطور آدمی شناخته، مهم است.

منطقی هستی و می شود روی دوستی ات حساب کرد!؟

می گوید دوست خوبی بودی برایش یا مهمترین اشتباه زندگی اش شدی ...

اینکه خاطرات خوبی از تو دارد یا نه برعکس ...

اینکه رویایی شدی برای زندگی اش یا نه درسی شدی برای زندگی ...

به گمانم ذهنیتی که آدم ها از خود برای هم به یادگار می گذارند،

از همه چیز بیشتر اهمیت دارد

وگرنه همه آمده اند که یک روز بروند.

 



نوشته شده توسط :azim gh
چهارشنبه 7 مرداد 1394-02:21 ب.ظ
نظرات() 

هر قدر سنم بیشتر می شود کمتر به قضاوت مردم در مورد خودم اهمیت می دهم.

از این رو هر چقدر مسن تر می شوم بیشتر از زندگی لذت می برم ...

حذف کردن آدم ها از زندگیم به این معنی نیست که،

از آنها متنفرم!

معنای ساده اش این است که برای خودم احترام قائلم ...

هر کسی قرار نیست به هر قیمتی تا ابد با من بماند ...

لطف بسیار بزرگی در حق خودمان خواهیم کرد اگر کسانی که روحمان را،

مسموم می کنند را رها کرده و به آرامش پناه ببریم ...

زندگی به من آموخت که هر اشتباهی تاوانی دارد،

و هر پاداشی بهایی ...

پنیر مجانی فقط در تله موش یافت می شود ...






نوشته شده توسط :azim gh
چهارشنبه 7 مرداد 1394-02:13 ب.ظ
نظرات() 

خوبِ من، هنر در فاصله هاست ...

زیاد نزدیک به هم می سوزیم و زیاد دور از هم یخ می زنیم.

تو، نباید آن کسی باشی که من می خواهم،

و من نباید آن کسی باشم که تو می خواهی.

کسی که تو از من می خواهی بسازی یا کمبودهایت هستند یا آرزوهایت.

من باید بهترین خودم باشم برای تو و تو باید بهترین خودت باشی و بشوی برای من ...

خوبِ من، هنر عشق  در پیوند تفاوت هاست و معجزه اش نادیده گرفتن کمبودها ...




نوشته شده توسط :azim gh
چهارشنبه 7 مرداد 1394-02:09 ب.ظ
نظرات() 

ﮔﺎﻫﯽ ﻭﻗﺘﺎ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﻦ ﮐﺠﺎﯾﯽ،
ﺑﻪ ﮐﺠﺎ ﺭﺳﯿﺪﯼ ﻭ ﺑﻪ ﮐﺠﺎ ﻧﺮﺳﯿﺪﯼ،
ﮔﺎﻫﯽ ﻭﻗﺘﺎ ﻓﻘﻂ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻦ ...
ﯾﺎﺩ ﻗﻮﻟﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﺩﺍﺩﯼ ﻧﺒﺎﺵ،
ﯾﻪ ﻭﻗﺘﺎﯾﯽ ﺷﺮﻣﻨﺪﻩ ﺧﻮﺩﺕ ﻧﺒﺎﺵ،
ﺗﻘﺼﯿﺮ ﺗﻮ ﻧﯿﺴﺖ
ﺗﻮ ﺗﻼﺷﺘﻮ ﮐﺮﺩﯼ ﺍﻣﺎ ﻧﺸﺪ ...
ﯾﻪ ﻭﻗﺘﺎﯾﯽ ﺟﻮﺍﺏ ﺧﻮﺩﺗﻮ ﻧﺪﻩ
ﻫﺮ ﻛﻰ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﭼﺮﺍ ﺍﯾﻨﺠﺎﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮔﯿﺮ ﮐﺮﺩﯼ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻥ ﻭ ﺑﮕﻮ
ﮐﻢ ﻧﺬﺍﺷﺘﻢ ﺍﻣﺎ … ﻧﺸﺪ
ﯾﻪ ﻭﻗﺘﺎﯾﯽ ﻓﻘﻂ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺖ ﻟﺬﺕ ﺑﺒﺮ ...
ﺍﺯ ﺑﻮﺩﻥ ﮐﻨﺎﺭ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺸﺎﻥ ﺩﺍﺭﯼ ﻭ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻥ ...
از با تو بودن لذت ببرن فکر کن. ...



نوشته شده توسط :azim gh
یکشنبه 4 مرداد 1394-07:59 ق.ظ
نظرات() 

رفتم پیش خدا
.
.
.
بهش گفتم : اونی که میخوامش بهم بده پنج سال از
عمرم کم کن

گفتش : نمیشه

گفتم : ده سال از عمرم کم کن

گفتش : نمیشه

گفتم : پونزده سال از عمرم کم کن

گفتش : نمیشه

گفتم : خداجون کل عمرمو میدم یه روز زنده بمونم
اما کنار اون!!!!!

خدا بغضش گرفت و گفت : لعنت به قانون آدما

««««««نمیخوادت»»»»»»»


نوشته شده توسط :azim gh
شنبه 3 مرداد 1394-01:19 ق.ظ
نظرات() 

حکیمی به دهی سفر کرد
زنی که مجذوب سخنان او شده بود از حکیم خواست تا مهمان وی باشد.
حکیم پذیرفت.کدخدای دهکده هراسان خود را به حکیم رسانید گفت:
این زن،هرزه است به خانه‌ی او نروید
حکیم گفت:یکی از دستانت را به من بده
 کدخدا یکی از دستانش را در دستان حکیم گذاشت.
آنگاه حکیم گفت حالا کف بزن
کدخدا گفت: هیچ کس نمی‌تواند با یک دست کف بزند
حکیم پاسخ داد:هیچ زنی نمی تواند به تنهایی هرزه باشد،مگر این که مردان دهکده نیز هرزه باشند!
 به جای نگرانی برای من نگران خودت و دیگر مردان دهکده ات باش!!!


نوشته شده توسط :azim gh
پنجشنبه 1 مرداد 1394-09:09 ب.ظ
نظرات()