تبلیغات
و خدایی هم هست... - مطالب تیر 1394
مواظب خوبی هات باش که دنیا و ادماش محتاج خوبی هاتن
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

ابر برچسبها

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox


ابزار پرش به بالا


می گویند:
حوا بود که سیب را تعارف کرد!
چرا آدم خورد؟
ساده نبود،
عاشق بود،
نمیدانم!!!!
اما،،حوا برایش با ارزش بود...
با ارزش تر ازبهشتی که می گویند،مفت
ازدست داد!!!!
سیب هنوز هم شیرین است...
هنوز ادم بهشت را به لبخند حوا میفروشد!!!!
فقط اگر حوایش،
هوایش را داشته باشد...!!!!
کاش میشد...
آدمی، گاهی...
فقط گاهی!!!
به اندازه نیاز بمیرد...
بعد بلند شود...
آهسته آهسته...
خاک هایش را بتکاند...!
اگر ...
دلش خواست!!
برگردد به
زندگی...
دلش نخواست
بخوابد تا ابد...
قلمت را بردار ...بنویس از همه خوبی ها
زندگی، عشق، امید
و هر آن چیز که بر روی زمین زیبا هست
گل مریم، گل رز
بنویس از دل یک عاشق بی تاب وصال
از تمنا بنویس...
از دل کوچک یک غنچه که وقت است دگر باز شود...
از غروبی بنویس که چو یاقوت و شقایق سرخ است
بنویس از لبخند...
از نگاهی بنویس
که با عشق به هر جای جهان می نگرد
قلمت را بردار، روی کاغذ بنویس...
زندگی با همه تلخی ها باز هم شیرین است ...
عقل و دل روزی ز هم دلخور شدند
هردو از احساس نفرت پر شدند....
دل به چشمان کسی,وابسته بود
عقل از این بچه بازی خسته بود....
حرف حق با عقل بود اما چه سود
پیش دل حقانیت مطرح نبود....
دل به فکر چشم مشکی فام بود
عقل آگاه از خیال خام بود....
عقل با او منطقی رفتار کرد
هرچه دل اصرار,عقل انکار کرد....
کشمکش ها بینشان شد بیشتر
اختلافی بیشتر از پیشتر....
عاقبت عقل از سر عاشق پرید
بعد از آن چشمان مشکی را ندید....
تا به خود امد بیابانگرد بود
خنده بر لب از غم این درد بود.....!




نوشته شده توسط :azim gh
چهارشنبه 31 تیر 1394-02:14 ق.ظ
نظرات() 

ﮔـــﻠﻪ ﺩﺍﺭﻡ ...
ﺍﺯﮐﻪ, ﻧﻤـــــﯿﺪﺍﻧﻢ ....
ﺍﺯﭼﻪ,ﻧﻤـــــــــﯿﺪﺍﻧﻢ ..... ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫـــﺎ ﺩﺭﺩﯼ ﺑﺮ ﻣﻦ
ﺳﻨﮕـــﯿﻨﯽ ﻣﯿﮑﻨﺪ،ﮐــــﻪ ﻧﻤــﯿﺪﺍﻧﻢ ﺩﻟــﯿﻠــﺶ
ﮐﯿﺴﺖ, ﭼﯿﺴﺖ ...
ﺑﯽ ﺣــــــﺲ ﺷﺪﻩ ﺍﻡ ... ﺧـــــــﺴﺘﻪ ﺍﻡ ... ﺍﺯ ﺗﻤـــــﺎﻡ
ﺟﻬـــﺎﻥ .... ﺩﻟـــــــــﻢ ﺍﻃﻤﯿﻨﺎﻥ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ،
ﻭ ﺍﻧﺪﮐﯽ آﺭﺍﻣـــــﺶ.... !!!!
گفتند اَشكــــــ بریز ، خالی میشوی....
خالی كه نشدم هیچ....
پُر شدم از بی كســــی
كه چرا كسی اَشكـــــ هایم را پاك نمیكند
و بگوید اَشكــــــ نریز
تو من را داری......



نوشته شده توسط :azim gh
یکشنبه 28 تیر 1394-03:57 ب.ظ
نظرات() 

از زبان یک زن ...
مسافر کناری مدام خودش را روی من می اندازد، بارها بی جهت دستش را در جیبش می کند و در می آورد،
من به شیشه چسبیده ام اما هر قدر جمع تر می شوم او راحت تر می شود .
موقع پیاده شدن تمام عضلات بدنم از بس منقبض مانده اند درد می کنند...!
( تقصیر خودم بود باید جلو می نشستم )


مسافر صندلی پشت زانوهایش را در ستون فقراتم فرو می کند ،
یادم هست موقع سوار شدن قد چندانی هم نداشت!
دلم میخواهد با چیزی محکم بکوبم توی سرش،
چون احتمالاً از سکوتم فکر کرده خوشم آمده که حالا دستش را هم از کنار صندلی به سمت من می آورد...!
( تقصیر خودم بود باید با اتوبوس می آمدم )


اتوبوس پر است . ایستاده ام و دستم روی میله هاست،
اتوبوس زیاد هم شلوغ نیست و چشمان او هم نابینا به نظر نمی رسد ولی دستش را درست در همین 100سانت میله ای که من دستم را گذاشته ام می گذارد.
با خودم می گویم ”چه تصادفی” و دستم را جا به جا می کنم
اما تصادف، مدام در طول میله اتفاق می افتد...!
(تقصیر خودم است باید این دو قدم راه را پیاده می آمدم )


پیاده رو آنقدر ها هم باریک نیست، اما دوست دارد از منتها علیه سمت من عبور کند.
به اندازه 8 نفر کنارش جا هست ولی باز هم برخورد خواهیم کرد.
کسی که باید جایش را عوض کند، بایستد، جا خالی بدهد، راه بدهد و کوتاه بیاید من هستم...!
( تقصیر خودم است باید با آژانس می آمدم )


راننده آژانس مدام از آینه نگام می کند و لبخند می زند.
سرم را باید تا انتهای مسیر به زاویه 180 درجه به سمت شیشه بگیرم.
مدام حرف میزند و از توی آینه منتظر جواب است و من به ناچار خودم را به نشنیدن می زنم .
موقع پیاده شدن بس که گردنم را چرخانده ام دیگر صاف نمی شود.
چشمانش به نظر سالم می آید اما بقیه پول را که می خواهد بدهد
به جای اینکه در دستم بگذارد از آرنجم شروع می کند،
و صد البته که من باید حواسم می بود و دستم را با دستش تنظیم می کردم..!
( تقصیر خودم است باید با ماشین شخصی می آمدم )

در ماشین خودم هستم حواسم را جمع رانندگی ام کرده ام.ماشین دیگری پهلو به پهلو ماشین من می آید بارها من را نگاه میکند و تلاش میکند صدایش را بشنوم. (تقصیر خودم است نباید بیرون می آمدم)

(تقصیر خودم است که زن به دنیا آمدم)
و به همین آسانی من هر روز ، هر ساعت و هر دقیقه همچنان مقصر شناخته می شوم!!!
به هزار و یک دلیلی که نمی دانم چیست!
به هزار و یک دلیلی که زن هستم!
و به هزار و یک دلیلی که ایران امروز من
به جای گربه،
"گرگ" است ....!!!




نوشته شده توسط :azim gh
شنبه 27 تیر 1394-08:01 ق.ظ
نظرات() 

روی قبرم بنویسید...
کسی بود که رفت...
لحظه ای از غم ایام نیاسود که رفت...
بنویسید؛از آغوش خدا آمده بود...
هیچکس هیچ نفهمید چرا آمده بود؟؟؟
بنویسید؛نفهمید کسی،دردش را...
هیچکس درک نمیکرد،رخ زردش را...
بنویسید؛که یک عمر کسی را کم داشت...
در نگاهش اثر از حادثه ای مبهم داشت...
بنویسید؛هوای دل او ابری بود...
بنویسید؛که اسطورهء بی صبری بود...
بنویسید؛پرش لحظهء پرواز شکست...
بنویسید؛دلش را به دل پیچک بست...
روی قبرم بنویسید؛دلی عاشق داشت...
دور تا دور دلش یاس و اقاقی میکاشت...
رج به رج فرش دلش را گره با خون میزد...
شهرتش طعنه به رسوایی مجنون میزد...
بنویسید؛که با عدل جهان مساله داشت...
بنویسید؛که از عالم و آدم گله داشت...
شعر جانسوزی اگر گفت همه از دل بود...
بنویسید؛که او پای دلش در گل بود...
بنویسید؛که پروانه صفت سوخت پرش...
بنویسید؛غمی بود به چشمان ترش...
بنویسید؛که همواره غمی پنهان داشت...
بنویسد؛به تقدیر و قضا ایمان داشت...
بنویسید؛که جوان یا کهنسال نبود...
بنویسید؛اگر حرف نزد...لال نبود!!!!!!




نوشته شده توسط :azim gh
پنجشنبه 25 تیر 1394-06:45 ق.ظ
نظرات() 

توبه کردم که دگر باده پرستی نکنم
 می ننوشم ،
 نکشم عربده ،
 مستی نکنم

مست بودم که چنینین توبه مستی کردم
 عهد بستم که دگر توبه زمستی نکنم
 عهد بستم که دگر می نخورم در همه حال

یارب ، ، ،
 یار اگر ،
 ساقی شود
 می بدهد
 من چه کنم .

 آمدمﺗﺎ ﺩﺭ ﻣﯿﺨﺎﻧﻪ ﮐﻤﯽ ﻣﺴﺖ ﮐﻨﻢ
 ﺟﺮﻋﻪ ﺑﺎﻻ ﺑﺰﻧﻢ ﺁﻧﭽﻪ ﻧﺒﺎﯾﺴﺖ ﮐﻨﻢ
 ﺑﯽ ﺧﯿﺎﻝ ﻫﻤﻪ ﮐﺲ ﺑﺎﺷﻢ ﻭ ﺩﺭﯾﺎ ﺑﺎﺷﻢ

 ﺩﺍﺋﻢ ﺍﻟﺨﻤﺮ ﺗﺮﯾﻦ ﺁﺩﻡ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﺎﺷﻢ
 ﺁﻧﻘﺪﺭ ﻣﺴﺖ ﮐﻪ ﺍﻧﺪﻭﻩ ﺟﻬﺎﻧﻢ ﺑﺮﻭﺩ
ﺍﺳﺘﮑﺎﻥ ﺭﻭﯼ ﻟﺒﻢ ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﺟﺎﻧﻢ ﺑﺮﻭﺩ

ﺳﺎﻗﯿﺎ ﺩﺭ ﺑﺪﻧﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﺗﻮﺍﻥ ,
 ﺟﺎﻡ ﺑﺪﻩ

ﮔﻮﺭ ﺑﺎﺑﺎﯼ ﻏﻢ ﻫﺮ ﺩﻭ ﺟﻬﺎﻥ,
 ﺟﺎﻡ ﺑﺪﻩ

ﺑﺮﻭﺩ ﻫﺮ ﮐﻪ ﺩﻟﺶ
 ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺷﮑﺎﯾﺖ ﺑﮑﻨﺪ
 ﺷﻬﺮ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﻣﻦ
 ﻏﻢ ﺯﺩﻩ ﻋﺎﺩﺕ ﺑﮑﻨﺪ..

نوشته شده توسط :azim gh
چهارشنبه 24 تیر 1394-10:08 ب.ظ
نظرات() 

میخوام ی حرفی بزنم از زبان خودم...
تویی که میگی من ناراحتم ...
تویی که میگی هر وقت شادم یچیزی منو ناراحت میکنه ...
تویی که میگی همه بدبختی ها سراغ من میاد...
اره رفیق همه تو زندگیشون ناراحتی دارن و در کنارش خوشی...
حالا خوب گوش کن ...
بدبختی،ناراحتی،غم؛و... همه اینا ب سراغ تو میان اما تو برو سمت خوشی برو دنبال شاد بودن
زندگیتو ی پیانو تصور کن ...
کلید های سیاه معادل غم هایت ...
کلید های سفید معدل شادی هایت...
تنها با زدن کلید سفید نمیشه اهنگی نواخت ...
تنها با زدن کلید سیاه هم نمیشه اهنگی نواخت...
اما هر اهنگساز ماهری میتونه با زدن هر دو کلید یه اهنگ دلنشین بنوازه...
تو هم تو زندگیت ماهر باش سعی نکن از کلید های سیاه تو زندگیت فاصله بگیری...
شاد بودن و خوش زندگی کردن سخت نیس ...
خیلی هارو دیدم رنج میبردن از غم هایی که دارن ...
خیلی هارم دیدم که در شادی زندگی میکنن....
ما هم میتونیم شاد زندگی کنیم ...
از قدرت هایی که خدا بهت داده(قدرت صبر ،قدرت بخشش،قدرت خشم،قدرت دلبستگی و...)سعی کن به نحوی استفاده کنی که بجا باشه ...
در تصمیم های بزرگ عقل رو نسبت ب دلت توی اولویت بزار...




نوشته شده توسط :azim gh
چهارشنبه 24 تیر 1394-03:43 ق.ظ
نظرات() 

یادت نرود...


نوشته شده توسط :azim gh
سه شنبه 23 تیر 1394-07:57 ب.ظ
نظرات() 

در این زندان  غم دیگر اسیرم
مبادا از غم تو من بمیرم
بیا پیشم تو ای یار قدیمی
بیا پیشم بمان تا من بمانم

بیا پیشم بمان تا من بمانم



نوشته شده توسط :azim gh
سه شنبه 23 تیر 1394-03:41 ق.ظ
نظرات() 

هه...

نوشته شده توسط :azim gh
دوشنبه 22 تیر 1394-09:12 ب.ظ
نظرات() 

مورچگان با هم حرف نمیزنند . اما دسته جمعی دانه جمع میکنند
زنبورها با هم حرف نمیزنند . اما دسته جمعی خانه میسازند
پرستوها با هم حرف نمیزنند . اما دسته جمعی به سفر میروند
آدمها با اینکه خوب حرف میزنند ...
تنها آذوقه جمع میکنند . تنها خانه خود را بنا می کنند و تنها سفر میکنند

دریغا که آدمی تنها ترین موجود روی زمین است !.
هنگامی که در زندگی اوج میگیری، دوستانت می فهمند تو چه کسی بودی
اما هنگامی که در زندگی، به زمین می خوری، آنوقت تو میفهمی که دوستانت چه کسانی بودند.....




نوشته شده توسط :azim gh
دوشنبه 22 تیر 1394-03:36 ق.ظ
نظرات() 

ﻗﻀﺎﻭﺗﺖ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ﺁﻧﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻗﺎﺿﯽ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ
ﺣﮑﻢ ﻣﯿﺪﻫﻨﺪ ﺁﻧﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺣﺎﮐﻢ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ
ﭘﯿﺶ ﺑﯿﻨﯿﺖ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ﺁﻧﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﭘﯿﺸﮕﻮ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ
ﺍﺯ ﺣﺲ ﺍﺕ ﻣﯿﮕﻮﯾﻨﺪ ﺁﻧﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺭﺍ ﻧﻤﯿﻔﻬﻤﻨﺪ
.کﺗﺤﻘﯿﺮﺕ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ﺁﻧﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺧﻮﺩ ﺣﻘﯿﺮﻧﺪ
ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﺎﺯﯼ ﻣﯿﮕﯿﺮﻧﺪ ﺁﻧﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺧﻮﺩ ﺑﺎﺯﯾﭽﻪ ﺍﻧﺪ
ﺍﺯ ﻋﺸﻖ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ ﺁﻧﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ
ﺍﺯ ﺻﺪﺍﻗﺖ ﻣﯿﮕﻮﯾﻨﺪ ﺁﻧﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺻﺎﺩﻕ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ
ﻭ ﻣﻦ ﻣﯿﻨﻮﯾﺴﻢ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻧﻮﯾﺴﻨﺪﻩ ﻧﯿﺴﺘﻢ
ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺳﺮﺯﻣﯿﻦ ﺟﺎﺑﺠﺎﯾﯽ ﻫﺎﺳﺖ…



نوشته شده توسط :azim gh
یکشنبه 21 تیر 1394-08:50 ب.ظ
نظرات() 

تفاوت خواب مامان وبابا :

مامان و بابا داشتند تلویزیون تماشا می کردند
که مامان گفت:”من خسته ام و دیگه دیروقته ، میرم که بخوابم ”
مامان بلند شد ، به آشپزخانه رفت و مشغول تهیه ساندویچ های ناهار فردا شد ، سپس ظرف ها را شست ، برای شام فردا از فریزر گوشت بیرون آورد ، قفسه ها رامرتب کرد ، شکرپاش را پرکرد ، ظرف ها را خشک کرد و در کابینت قرار داد و کتری را برای صبحانه فردا از آب پرکرد .
بعد همه لباس های کثیف را در ماشین لباسشویی ریخت ، پیراهنی را اتو کرد و دکمه لباسی را دوخت .
اسباب بازی های روی زمین را جمع کرد و دفترچه تلفن را سرجایش در کشوی میز برگرداند.
گلدان ها را آب داد ، سطل آشغال اتاق را خالی کرد و حوله خیسی را روی بند انداخت .

بعد ایستاد و خمیازه ای کشید . کش و قوسی به بدنش داد و به طرف اتاق خواب به حرکت درآمد ، کنار میز ایستاد و یادداشتی برای معلم نوشت ، مقداری پول را برای سفر شمرد و کنارگذاشت و کتابی را که زیر صندلی افتاده بود برداشت .
بعد کارت تبریکی را برای تولد یکی از دوستان امضا کرد و در پاکتی گذاشت ،
آدرس را روی آن نوشت و تمبرچسباند ؛ مایحتاج را نیز روی کاغذ نوشت
و هردو را درنزدیکی کیف خودقرارداد. سپس دندان هایش رامسواک زد.

باباگفت: “فکرکردم ، گفتی داری می ری بخوابی

” و مامان گفت:” درست شنیدی دارم میرم.”

سپس چراغ حیاط راروشن کرد و درها را بست.
پس ازآن به تک تک بچه ها سرزد ، چراغ ها راخاموش کرد ،
لباس های به هم ریخته را به چوب رختی آویخت ، جوراب های کثیف را درسبد انداخت ،
با یکی از بچه ها که هنوز بیداربود و تکالیفش را انجام می داد گپی زد ،
ساعت را برای صبح کوک کرد ، لباس های شسته را پهن کرد ، جاکفشی را مرتب کرد و شش چیز دیگر را به فهرست کارهای مهمی که باید فردا انجام دهد ، اضافه کرد . سپس به دعا و نیایش نشست.

درهمان موقع بابا تلویزیون راخاموش کرد و بدون اینکه شخص خاصی مورد نظرش باشد ، گفت: ” من میرم بخوابم” و بدون توجه به هیچ چیز دیگری ، دقیقاً همین کار را انجام داد





واین است تفاوت خواب مادرو پدر

بهشت زیر پای مادران نیست بلكه بهشت خانه ایست كه مادرم در ان است


دوستت دارم مادر

نوشته شده توسط :azim gh
یکشنبه 21 تیر 1394-05:45 ق.ظ
نظرات() 

ﺧﺪﺍﻱِ ﻣﻦ ﻧﻪ ﺩﻭﺭِ ﮐﻌﺒﻪ ﺍﺳﺖ؛
 ﻧﻪ ﺩﺭ ﮐﻠﻴﺴﺎ؛
 ﻧﻪ ﺩﺭ ﻣﻌﺒﺪ؛
ﺧﺪﺍﻱِ ﻣﻦ ﻫﻤﻴﻨﺠﺎﺳﺖ
 ﮐﻨﺎﺭِ ﺗﻤﺎﻡِ ﺩﻟﻮﺍﭘﺴﻲ ﻫﺎﻳﻢ؛
 ﺑﻐﺾ ﻫﺎﻳﻢ؛
 ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﻳﻢ؛
ﺧﺪﺍﻱ ﻣﻦ ،
ﻧﻤﻲ ﺗﺮﺳﺎﻧﺪ ﻣﺮﺍ ﺍﺯ ﺁﺗﺶ
ﺍﻣــــﺎ ؛
ﻣﻲ ﺗﺮﺳﺎﻧﺪ ﻣﺮﺍ ﺍﺯ:
 ﺷﮑﺴﺘﻦِ ﺩﻟﻲ،
 ﺍﺷﮏ ﺁﻭﺭﺩﻥ ﺑﻪ ﭼﺸﻤﻲ،
 ﻧﺎ ﺣﻖ ﮐﺮﺩﻥِ ﺣﻘﻲ،
ﺧﺪﺍﻱِ ﻣﻦ ﻣﻲ ﺑﻴﻨﺪ ﻣﺮﺍ
 ﻫﺮﺟﺎ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﻢ
ﻣﻲ ﻓﻬﻤﺪ ﻣﺮﺍ ﺑﺎ ﻫﺮ ﺯﺑﺎﻧﻲ ﮐﻪ ﺳﺨﻦ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﻢ
ﺧﺪﺍﻱِ ﻣﻦ ﺣﻮﺍﺳﺶ ﺩﺭ ﻫﻤﻪ ﺍﺣﻮﺍﻝ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻫﺴﺖ ،
ﺧﺪﺍﻱِ ﻣﻦ ﻣﺮﺍ ﺍﺯ ﻫﻴﭻ ﻧﻤﻲ ﺗﺮﺳﺎﻧﺪ
ﺟﺰ ﺑﻲ ﻓﮑﺮ ﺳﺨﻦ ﮔﻔﺘﻦ ﻭ
 ﺭﻧﺠﺎﻧﺪﻥِ ﺩﻟﻲ
 ﺧﺪﺍﻱِ ﻣﻦ،
ﺧــــﺪﺍﻱِ ﺗﻤﺎﻡِ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﻲ ﻫﺎﺳﺖ.
ترجیح می دهم باکفش هایم درخیابان راه بروم وبه خدافکرکنم تااین که درمسجدبنشینم وبه کفش هایم فکرکنم.






نوشته شده توسط :azim gh
یکشنبه 21 تیر 1394-05:34 ق.ظ
نظرات() 

ﻣﺮﺍﻗﺐ ﺁﺩﻣﻬﺎﯼ ﺁﺭﺍﻡ ﺯﻧﺪﮔﯿﺘﺎﻥ ﺑﺎﺷﯿﺪ،
ﺁﻧﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﮔﻮﺵ ﻣﯿﺪﻫﻨﺪ،
ﺩﯾﺮﺗﺮ ﻏﻤﮕﯿﻦ ﻣﯿﺸﻮﻧﺪ،
ﺳﺨﺖ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﻣﯿﺸﻮﻧﺪ،
ﻃﻮﻻﻧﯽ ﺩﻭﺳﺘﺘﺎﻥ ﺩﺍﺭﻧﺪ،
ﮐﻢ ﻋﺎﺷﻖ ﻣﯿﺸﻮﻧﺪ،
ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﺑﻠﺪﻧﺪ،ﺣﻮﺍﺳﺸﺎﻥ ﺑﻪ ﺷﻤﺎﺳﺖ ، ...
ﺁﻧﻬﺎ ﻫﻤﺎﻧﻬﺎﯾﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺩﻟﺸﺎﻥ ﺑﺸﮑﻨﺪ،
ﺩﯾﮕﺮﻧﯿﺴﺘﻨﺪ،
ﻧﻪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﮐﻢ ﺑﺎﺷﻨﺪ
ﺩﯾﮕﺮ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ



نوشته شده توسط :azim gh
شنبه 20 تیر 1394-03:28 ق.ظ
نظرات() 

عزیزترینم..
             وقت هایی هست که جز
                                           به بودنت
دلم رضایت نمیدهد                                                                                                 
حالا من از کجا تو بیاورم؟                                  







نوشته شده توسط :azim gh
جمعه 19 تیر 1394-09:02 ب.ظ
نظرات() 

گاهی فک میکنی نیستی...
گاهی فک میکنی تو جمع هستی ولی تو جمع نیستی فک میکنی نمیبیننت ...
گاهی دوس داری بری تا دلتنگت شوند ...
تا نبودنتو حس کنند...
ادمی همین است...
دوست دارد دلتنگشان باشی...
دلتنگتم ...
همین


نوشته شده توسط :azim gh
جمعه 19 تیر 1394-08:50 ب.ظ
نظرات() 

نمیدانم ...
نمیدانم تو هم مثل من پر از اشتباه بزرگ شدی...
نمیدانم تو را هم مثل من با افکار غلط ب بلوغ رساندن...
تا اشنباهی کردم گفتن اشکال نداره انسان جایز الخطاس....
از همون موقع بهم فهموندن که جایزالخطام و اجازه خطا کردن دارم ...
اما ادمی اجازه خطا کردن دارد؟تو بگو...دارد؟
الان که هر کسی با هر خطایی دلم را میشکند میفهمم...
ادمی ممکن الخطاست نه جایز الخطا...
کاش ....
اری کاش....

امضاء:جوکر      
ادمی ممکن الخطاس و امکان دارد خطا کند ن جایزالخطا که اجازه خطا داشته باشد



نوشته شده توسط :azim gh
پنجشنبه 18 تیر 1394-09:04 ب.ظ
نظرات() 

شاید بخاطر ندیدن من دو روز نیای...
شاید  بخاطر دیدن تو دو روز بیرون نیایم...
دنیای مجازی را میگویم...
ارزشم دارم که بخاطرم نمیای ...
ارزش داری که بخاطرت بیرون نمیام ...
ارزش هایمان ارزش دارن ...مواظبشان باش...


امضاء: جوکر                    

    


نوشته شده توسط :azim gh
پنجشنبه 18 تیر 1394-08:51 ب.ظ
نظرات() 

و من دوباره بیدار شدم ...
میرم سراغ سیستمم ...روشنش میکنم..
تو دلم میگم خدا کنه باشی ...
میام تو روم ..سر میزنم ب جیمیلم ...یاهو...وبلاگم ..هر جایی که بوی تنت اونجا هست
اما تنها چیزی که هست ، نبودن توست

امظاء:جوکر              




نوشته شده توسط :azim gh
پنجشنبه 18 تیر 1394-08:50 ب.ظ
نظرات() 


کوله بارت را ببند...

 

شاید این چند سحر فرصت آخر باشد که به مقصد برسیم!

 

بشناسیم خدا را و بفهمیم که یک عمر چه غافل بودیم ....



نوشته شده توسط :azim gh
چهارشنبه 17 تیر 1394-08:54 ب.ظ
نظرات() 

حسّ و حال همه ی ثانیـه ها ریخت به هم
شوق یک رابطه با حاشیه ها ریخت به هم

گفته بودم به کسی عشق نخواهم ورزید
آمدیّ و همـه ی فرضیه ها ریخت به هم!

 




نوشته شده توسط :azim gh
چهارشنبه 17 تیر 1394-08:51 ب.ظ
نظرات() 

یاد چشمهایت ،

 

هنوز هم آتشم می زند ،

 

چه حقیر است این زمستان ،

 

با تمام سرمایش . . .!!!




نوشته شده توسط :azim gh
چهارشنبه 17 تیر 1394-08:51 ب.ظ
نظرات() 

و ناگهان چقدر زود دیر میشود...




نوشته شده توسط :azim gh
چهارشنبه 17 تیر 1394-03:40 ق.ظ
نظرات() 

 

دیدم دل ام گرفته
هوای گریه دارم
تواین غروب غمگین
دور از رفیق و یارم

دیدم دل ام گرفته
دنیا به این شلوغی
این همه آدم اما
من کسی رو ندارم

دیدم غروبه اما
نه مثل هر غروبی
پهنای آسمونو
هرگز ندیده بودم
از غم به این شلوغی



نوشته شده توسط :azim gh
سه شنبه 16 تیر 1394-04:42 ق.ظ
نظرات() 

هر چه زیباست مرا یاد تو می اندازد

 

آن که بیناست مرا یاد تو می اندازد

 

تو که نزدیک تر از من به منی می دانی

 

دل که شیداست مرا یاد تو می اندازد

 

هر زمان نغمه ی عشقی است که من می شنوم

 

از تو گویاست ، مرا یاد تو می اندازد

 

دیگران هر چه بخواهند بگویند، که عشق

 

بی کم و کاست مرا یاد تو می اندازد

 

ساعتی نیست فراموش کنم یاد تو را

 

غم که با ماست مرا یاد تو می اندازد....





نوشته شده توسط :azim gh
دوشنبه 15 تیر 1394-09:04 ب.ظ
نظرات() 

چی شد که سیگاری شدی ؟


-یه شب بارون میومد… خیلی تنها بودم .



چی شد که ترک کردی؟


-یه شب بارون میومد… دیگه تنها نبودم !



چی شد الکلی شدی و سیگار رو دوباره شروع کردی؟


-یه شب بارون میومد… دوباره تنها شدم ...



چی شد آوردنت اینجا، بستریت کردن؟


-یه شب بارون میومد… خیلی تنها بودم… تو خیابون دیدمش…اون
تنها نبود...!



نوشته شده توسط :azim gh
دوشنبه 15 تیر 1394-09:00 ب.ظ
نظرات() 

روزگارا,

که چنین سخت به من می نگری,

باخبر باش که پِژمردن من آسان نیست,

گرچه دلگیرم از دیروزم,

گرچه فردای غم انگیز مرا می خواند,

لیک باور دارم

دل خوشی ها کم نیست! 

زندگی باید کرد....!



نوشته شده توسط :azim gh
دوشنبه 15 تیر 1394-08:56 ب.ظ
نظرات() 

از خدا پرسیدم چرا اول آدم عاشق میشه…بعد تنها میشه…؟!

گفت منم اول عاشق شدم بعد تنها شدم…!
پرسیدم تو عاشق چه کسی شدی؟
گفت عاشق تو…!
گفتم کی تنهات گذاشت؟
گفت خود تو…!
گفتم بزار بیام پیشت…
خندید وگفت:
من پیش تو ام…تو کجایی




نوشته شده توسط :azim gh
دوشنبه 15 تیر 1394-04:01 ق.ظ
نظرات() 

دیگر به خلوت لحظه هایم عاشقانه قدم نمیگذاری...  

دیگر آمدنت در خیالم آنقدر گنگ است که نمیبینمت...

سنگینی نگاهت را مدتهاست که حس نکردم...

من مبحوت مانده ام که چگونه این همه زمان را صبورانه گذرانده ای؟!

من نگاه ملتمسم را در این واژه ها پر کرده ام که شاید...  

دیگر زبانم از گفتن جملات هراسیده است...




نوشته شده توسط :azim gh
دوشنبه 15 تیر 1394-03:51 ق.ظ
نظرات() 

همه چیز داشت خوب پیش میرفت
تا اینکه...
بزرگ شدیم !